یلدا به صرف عشق
یلدای 91
پاییز

دلم تنگه واسه دوکوهه
دلم بد جوری تنگ شده واسه پادگان دو کوهه ، گردان تخریب وای چه رویایی بود اونشب...



زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
به نام خدا

صب ساعت 6 از خواب بیدار شدم. ساعت 7:30 با رضا قرار داشتم. قرار بود بریم قم و از اونجا با بچه ها به سمت مشهد الشهدا حرکت کنیم. طبق معمول با نیم ساعت تاخیر رسیدم سر قرار و رفتیم قم. تاساعت 2 قم بودیم و بعد پیاده به طرف ایستگاه راه آهن حرکت کردیم. قطار تقریبا ساعت 3:30 راه افتاد و ما راهی سرزمینی وسیع شدیم. سرزمینی به وسعت آسمانها و زمین ، سرزمینی به وسعت بهشت...
می خندیدم

تا اونجایی که یادم میاد می خندیدم. به همه چیز و همه کس، اونم در اکثر موارد الکی. و خندیدم به اون سربازی که بهمون گفت قدر این رفاقتاتونو بدونید. تو دلم بهش خندیدم.ولی این چرخ دنده های سرد و خشک زمان لعنتی بود که همه چیز رو عوض کرد. انگار گذر زمان همه چیزو برعکس میکنه ولی فقط یک بار برای همیشه. وهنوز هم می خندم به این همه مسخرگی و نامردی. شاید بازم دارم الکی میخندم.
زندگی تمام نشدنی








آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند